تبلیغات
گیتار چابهار - سال نو میلادی2012
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : امید بی وس
نویسندگان
نظرسنجی
من به آقای...








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
گیتار چابهار
یکشنبه 11 دی 1390 :: نویسنده : امید بی وس       

I hope that your Christmas would be enjoyable & may the essence of

 

Christmas remains always with U

 

++++

 

امیدوارم بابانوئل به جای کادوی زیبا

 

تقدیر زیبا برای تو هدیه بیاره

 

تقدیر خوب رو نمیتونی الان حس کنی

 

اما در آینده میفهمی بهترین آرزو رو برات داشتم


 

 





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها : سال، 2012، مبارکباد، کریسمس،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 دی 1390 12:27 ب.ظ
سال نو مبارک
5 روزه که وارد سال 2012 شدیم ولی هنوز اثری از پایان یافتن دنیا نیست
پنجشنبه 15 دی 1390 09:56 ق.ظ
سلام دوست عزیز
ممنون از حضور گرمتون
چهارشنبه 14 دی 1390 09:01 ب.ظ
ددا امید من کسی رو واسه تولد دعوت نکرده بودم ...همه سرزده اومدن ...ببخشید دیگه!من تبریک میخوام
یکشنبه 11 دی 1390 10:26 ب.ظ
تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفا دست نتوانند زد در بارگاه مصطفا
خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر حق خون روان گشتست از حلق حسین در کربلا
از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا
خاک را با غم سرشت اول قضا اندر قدر غم کند ناچار خاکی را بنسبت اقتضا
اهل معنی می‌گدازند از پی اعلام را زهره نی کس را که گوید از ازل یک ماجرا
نیم روز اندر بهشت آدم عدیل ملک بود هفتصد سال از جگر خون راند بر سنگ و گیا
لحظه‌ای گمشد ز خدمت هدهد اندر مملکت در کفارت ملکتی بایست چون ملک سبا
بیست سال اندر جهان بی‌کفش باید گشت از آنک پای روح‌الله ازین بر دوخت نعلین هوا
دانه‌ی در، در بن دریای الا الله درست لاالهی غور باید تا برآرد بی‌ریا
از کن اول برآرد شعبده استاد فکر وز پی آخر درآرد تیر مه باد صبا
دیده گوید تا چه می‌جوید برون از لوح روح نفس گوید تا چه می‌خواند برون دل ذکا
آنچه بیرونست از هندوستان هم کرگدن و آنچه افزونست از ده هفتخوان هم اژدها
روح داند گشت گرد حلقه‌ی هفت آسمان ذهن داند خواند نقش نفخ جان چون انبیا
گر کوه دجله آن گردد که دارد مردوار در درون مجنون محرم وز برون فرهاد را
کار هر موری نباشد با سلیمان گفتگو یار هر سگ‌بان نباشد رازدار پادشا
بابل نفس‌ست بازار نکورویان چین حاصل روحست گفتار عزیزان ختا
تا ز اول برنخیزد از ره ابجد مسیح شرح مسح سر نداند خواند بر لوح صبا
دور باید بود از انکار بر درگاه عشق کانچه اینجا درد باشد هست دیگر جا دوا
آن نمی‌بینند کز انکارشان پوشیده ماند با جمال یوسف چاهی ترنج از دست و پا
نقل موجودات در یک حرف نتوان برد سهل گر بود در نیم خرما چشم باز و دل گوا
یکشنبه 11 دی 1390 10:25 ب.ظ
ای نهاده پای همت بر سر اوج سما وی گرفته ملک حکمت گشته در وی مقتدا
بر سریر حکمت اندر خطه‌ی کون و فساد از تو عادل‌تر نبد هرگز سخن را پادشا
مشرق و مغرب ز راه صلح بگرفتی بکلک ناکشیده تیغ جنگی روز کین اندر وغا
لاجرم ز انصاف تو، روی ز من شد پر درر همچو از اوصاف تو، چشم زمانه پر ضیا
گوی همت باختی با خلق در میدان عقل باز پس ماندند و بردی و برین دارم گوا
نی غلط کردم که رای صایبت با اهل عصر کی پسندد از تو بازی یا کجا دارد روا
چون زر و طاعت عزیزی در دو عالم زان که تو با قناعت همنشینی با فراغت آشنا
سیم نااهلان نجویی زان که نپسندد خرد خاکروبی کردن آن کس را که داند کیمیا
شعر تو روحانیان گر بشنوند از روی صدق بانگ برخیزد ازیشان کای سنایی مرحبا
حجتی بر خلق عالم زان دو فعل خوب خویش شاعری بی‌ذل طمع و پارسایی بی‌ریا
عیسی عصری که از انفاس روحانیت هست مردگان آز و معلولان غفلت را شفا
بس طبیب زیرکی زیرا که بی‌نبض و علیل درد هر کس را ز راه نطق می‌سازی دوا
نظم گوهربار عقل افزای جان افروز تو کرد شعر شاعران بوده را یکسر هبا
معجز موسی نمایست این و آنها سحر و کی ساحری زیبا نماید پیش موسی و عصا
هر که او شعر ترا گوید جواب از اهل عصر نزد عقل آنکس نماید یافه گوی و هرزه لا
زان که بشناسند بزازان زیرک روز عرض اطلس رومی و شال ششتری از بوریا
شاعران را پایه بی‌شرمی بود تا زان قبل حاصل و رایج کنند از مدح ممدوحان عطا
صورت شرمی تو اندر سیرت پاکی بلی با چنان ایمان کامل، این چنین باید حیا
شعر و سحر و شرع و حکمت آمدت اندر خبر ره برد اسرار او چون بنگرد عین‌الرضا
کاین چهارست ای سنایی چار حرف و یافتند زین چهار آن هر چهار از نظم و نثر اوستا
یکشنبه 11 دی 1390 10:24 ب.ظ
کفر و ایمان را هم اندر تیرگی هم در صفا نیست دارالملک جز رخسار و زلف مصطفا
موی و رویش گر به صحرا نا وریدی مهر و لطف کافری بی‌برگ ماندستی و ایمان بی‌نوا
نسخه‌ی جبر و قدر در شکل روی و موی اوست این ز «واللیل» ت شود معلوم آن از «والضحا»
گر قسیم کفر و ایمان نیستی آن زلف و رخ کی قسم گفتی بدان زلف و بدان رخ پادشا
کی محمد: این جهان و آن جهانی نیستی لاجرم اینجا نداری صدر و آنجا متکا
رحمتت زان کرده‌اند این هر دو تا از گرد لعل این جهان را سرمه بخشی آن جهان را توتیا
اندرین عالم غریبی، زان همی گردی ملول تا «ارحنا یا بلالت» گفت باید برملا
عالمی بیمار بودند اندرین خرگاه سبز قاید هر یک وبال و سایق هر یک وبا
زان فرستادیمت اینجا تا ز روی عاطفت عافیت را همچو استادان درآموزی شفا
گر ز داروخانه روزی چند شاگردت به امر شربتی ناوردشان این جا به حکم امتلا
گر ترا طعنی کنند ایشان مگیر از بهر آنک مردم بیمار باشد یافه گوی و هرزه لا
تابش رخسار تست آن را که می‌خوانی صباح سایه‌ی زلفین تست آنجا که می‌گویی مسا
روبروی تو کز آنجا جانت را «ما و دعک» شو به زلف تو کزین آتش دلت را «ما قلا»
در دو عالم مر ترا باید همی بودن پزشک لیکن آنجا به که آنجا، به بدست آید دوا
هر که اینجا به نشد آنجا برو داروش کن کاین چنین معلول را به سازد آن آب و هوا
لاجرم چندان شرابت بخشم از حضرت که تو از عطا خشنود گردی و آن ضعیفان از خطا
دیو از دیوی فرو ریزد همی در عهد تو آدمی را خاصه با عشق تو کی ماند جفا
پس بگفتش: ای محمد منت از ما دار از آنک نیست دارالملک منتهای ما را منتها
نه تو دری بودی اندر بحر جسمانی یتیم فضل ما تاجیت کرد از بهر فرق انبیا
نی تو راه شهر خود گم کرده بودی ز ابتدا ما ترا کردیم با همشهریانت آشنا
یکشنبه 11 دی 1390 10:20 ب.ظ
ای خواجه چه تفضیل بود جانوری را کو هیچ به از خود نشناسد دگری را
گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینی پس چون که ندانی بتر از خود بتری را
پس غافلی از مذهب رندان خرابات این عیب تمامست چو تو خیره سری را
یکشنبه 11 دی 1390 10:19 ب.ظ
شاه را خواهی که بینی، خاک شو درگاه را ز آبرو آبی بزن درگاه شاهنشاه را
نعل کن چون چتر او دیدی کلاه چرخ را چاک زن چون روی او دیدی قبای ماه را
چون کله بر سر نشین دزدان افسر جوی را چون خرد در جان نشان رندان لشکرگاه را
از برای عز دیدار سیاوخشی و شش همچو بیژن بند کن در چاه خواری جاه را
عافیت را سر بزن بهر کمال عشق را عاقبت را دم بزن بهر جمال راه را
هم به چشم شاه روی شاه خواهی دید و بس دیده اندر کار شه کن کوری بدخواه را
آه غمازست اندر راه عشق و عاشقی بند برنه در نهانخانه‌ی خموشی آه را
از سر آزاد مردی تیغی از غیرت بزن هم شفاعت جوی را کش، هم شفاعت خواه را
درد عشق از مرد عاشق پرس از عاقل مپرس کگهی نبود ز آب و جاه یوسف چاه را
عقل بافنده‌ست منشان عقل را بر تخت عشق آسمان عشاق را به ریسمان جولاه را
گر سپر بفگند عقل از عشق گو بفگن رواست روی خاتون سرخ باید خاک بر سر داه را
پیش گیر اندر طلب راه دراز آهنگ و تنگ گو دل اندر شک شکن، صبر زبان کوتاه را
درد موسی‌وار خواهی جام فرعونی طلب باده‌های عافیت سوز و ملامت کاه را
هر غم و شادی که از عشقت هم عشقست از آنک بار عندالله باشد تخم عبدالله را
کاه گرداند وفای عشق تا برجانت نیز حکم نبود عقل شغل افزای کارآگاه را
باد کبر از سر بنه در دل برافراز آتشی پس برآن آتش بسوزان آبگون درگاه را
چون شدی کاهی سنایی گردکاهی گرد و بس زان که کاهی به شناسد قدر و قیمت کاه را
یکشنبه 11 دی 1390 10:18 ب.ظ
با سلام و درودهای فراوان استاد بزرگوار امید جان خسته نباشی
هر کاری کردم دوباره تماس بگیرم نشد صدا قطع وصل بود به هر حال به یاد شما بزرگوار هستیم
سال جدید میلادی هم بر شما تبریک عرض می کنه سال خوبی باشد
امید عرض کنم خدمت شما من الان می خوام
وبهای گروهی و وبلاگ سر باز ایتک را در وب رز بلاگ قرار بدهم و در نظر دارم هر هفته با جدیدترین مطالب و عکس بروز بشه
اسمش هم گذاشتم سرباز ایتک بلوچستان
و وبلاگ شما هم لینک شد اون سایت وی ی پی جای خودش است ولی این وب باید کولاک باشه اگر فرصتی کردی یه قالب شیک برایم طراحی کن اگر وقت کردی من همیشه شما را به زحمت می اندازم انشالله که در امور کارهایت موفق باشی با سپاس فراوان ملک ریسیی
یکشنبه 11 دی 1390 07:24 ب.ظ
ثانیه ها
روزها
ماه ها
سال ها
حقیرترند از آنند که بهانه ای برای از یاد بردنت باشند ...
یکشنبه 11 دی 1390 06:41 ب.ظ
سلام . خوبی امید عزیز ؟
مطالبت زیبا بود خیلی لذت بردم !
از نظراتت هم ممنونم .
همیشه موفق باشید .
یکشنبه 11 دی 1390 03:07 ب.ظ
سلام
وب خیلی خوبی داری
به منم سر بزنی خوشحال میشمh
موفق و شاد باشی
یکشنبه 11 دی 1390 02:05 ب.ظ
سلام

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر