تبلیغات
گیتار چابهار - سیزده سفر
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : امید بی وس
نویسندگان
نظرسنجی
من به آقای...








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
گیتار چابهار
یکشنبه 13 فروردین 1391 :: نویسنده : امید بی وس       

روز طبیعت در تقویم ایران سیزدهم فروردین ماه هر سال می باشد

 

این روز در فرهنگ های مختلف ایران،به نحوه ی گرامی داشته می شود و هر فرهنگی با توجه

 

 به اعتقادات قومی آیین های این روز را بر پا می کنند

 

و اکثرا درایران خانواده هادراین روزبه طبیعت می روند ویک روز را ازصبح تاغروب در طبیعت می مانند

 

 روز سیزده بدر در فرهنگ بلوچ نیز قابل توجه بوده و آیین های خاصی را از گذشته دور

 

 تا به امروز داشته است

 

سیزده به در، در فرهنگ بلوچ به نام"سیزده سفر"و یا"سیزده صفر"معروف بوده است

 

در این روز بچه ها با چوب دستی ها به خانه های همسایه ها می رفتند و در خانه،چوب دستی

 

هاشون را به جاهایی که منجر به خسارت نمی شد،می زدند

 

و عبارت"صفر برو ڈنا""صفر برو بیرون"را با هم تکرار می کردند

 

افراد بزرگ تر نیز ،چه زن و مرد همراه همدیگر به خانه های یکدیگر می رفتند و چوب دستی های

 

همدیگر رو در حالت ضرب می زدند و همان عبارت بالا را تکرار می کردند

 

البته این آیین به امروزه در فرهنگ بلوچ کم رنگ شده است و یا اینکه می توان گفت که با توجه

 

 به فرهنگ شهر نشینی و احساس غر یبه گی با هم، انجام نمی شود

 

و امروزه نیز مثل اکثر فرهنگ های ایرانی بلوچ ها  در این روز به دل طبیعت می روند و از

 

طبیعت پاک استفاده می کنند 

 

 

 





نوع مطلب : دانستنی ها، 
برچسب ها : سیزده بدر، بلوچ، سیزده، سفر، صفر،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 16 فروردین 1391 12:14 ق.ظ
وای چه جالب .......
متاسفانه ما بلوچ ها خیلی از فرهنگ هامونو فراموش کردیم.....
راستی منم در 13 بدر چشم ب جهان گشودم...... سالم باشی دوست عزیز
سه شنبه 15 فروردین 1391 08:13 ب.ظ
سلام
تولد حکایت همچنان باقیست بود
براش این آهنگو گذاشتم شاد بشه
سه شنبه 15 فروردین 1391 03:20 ب.ظ
سلام
حیف این سنتها که داره همه فراموش میشه
سه شنبه 15 فروردین 1391 01:39 ق.ظ
سلام واجه چونه حال احوال شریف
سه شنبه 15 فروردین 1391 01:38 ق.ظ
میدونی چندتا دوستت دارم ؟ یه دونه ولی مردونه

- تو راحت بخواب ، من مشق گریه هایم هنوز مانده

- یه چیز میگم بگو باشه ، یه بوس میدی دلم واشه ؟

- بوی یوسف می دهد پیراهنت_ پیر کنعانم برای دیدنت

- تو آنجا ، من اینجا ، نیمکت های دنیا را چه بد چیده اند

- فرق تو با نسیم اینه که نسیم نفس آسمونه اما تو نفس منی

- رفیق خوب پزشک زندگیست ، تا آخر عمر مریضتم رفیق

- خدایا چرا برای چیدن یک گل ، منت صد خار را باید کشید ؟

دوشنبه 14 فروردین 1391 07:48 ق.ظ

آنچه هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند است، پس بی نظیر باش

دوشنبه 14 فروردین 1391 07:48 ق.ظ

آنچه هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند است، پس بی نظیر باش

دوشنبه 14 فروردین 1391 07:48 ق.ظ

گاهی وقتا از نردبان بالا میرویم تا دست های خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که ما نیفتیم

دوشنبه 14 فروردین 1391 07:47 ق.ظ

خدا را از دلت احساس کن و قدم هایت را محکمتر از همیشه بردار چرا که وقتی ایمان شکست میخورد ترس پیروزی اش را در وجودت جشن میگیرد

دوشنبه 14 فروردین 1391 07:47 ق.ظ

خدایا مرا یاری ده قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم


دوشنبه 14 فروردین 1391 07:47 ق.ظ
آرزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه، خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده

دوشنبه 14 فروردین 1391 07:46 ق.ظ
سلام امید جان صبحت بخیر
امیدوارم که ایان تعطیلی و 13 بدر بهت خوش گذشته باشه و امسال سالی پر از شادی و موفقیت برات رقم زده بشه
در ضمن اطلاعات جالبی در مورد سیزده سفر بود مرسی
دوشنبه 14 فروردین 1391 02:27 ق.ظ
کاش باشد یادت ، که کنی یاد ما را_ که بدانی یادت ، داده بر باد ما را

- تو و بهار برایم دو فصل مشترکید ، ز ره رسیدنتان رفتن زمستان است

- آرزو می کنم هیچ راه نجاتی نداشته باشی ، وقتی غرق خوشبختی هستی

- بلبل باغ توام ، مشتاق دیدار توام _ غم مخور دلدار من ، تا زنده ام یاد توام

- زیباترین احساس لحظه ایست که بدانی در اوج تنهایی کسی به فکر توست

- دلتنگ مباش ، من قلبم را سایه بان دلت کردم و چشمانم را در انتظار دیدنت

- گویند گنج در خرابه هاست ، چه گنجی بهتر از تو و چه جایی از دلم خرابتر

- (نوشتم دوستت دارم ، پرانتز را نبستم ، بگذار این حقیقت تا ابد جریان بیابد

- تو ناخدای عشقی ، من ساحلی غریبم / لنگر بزن مسافر ، من خاک هر رفیقم
دوشنبه 14 فروردین 1391 02:26 ق.ظ
دوستت دارم ، شاهدی ندارم جز کوچه پس کوچه های خلوت دل

- محبت چشمه ایست از جنس نور_هم ارادت هم سلام از راه دور

- آموخته ام اگر کسی یادم نکرد یادش کنم ، شاید او تنهاتر از من باشد

- دستت را به من بده تا از آتش بگذریم ، آنان که سوختند همه تنها بودند

- هرکس ز خدا می طلبد راحت جانی_ من طالب آنم که تو بی غصه بمانی

_ در چهار دیواری دنیا ، عشق ابدیست ، غم رفتنیست ، خاطره ماندنیست .

- به قاصدک زندگیت بگو هیچ چیز نمیتونه یادت رو از دلم ببره ، حتی فاصله ها .

- چشمانت زمین محبت بودند و من جاذبه اش را وقتی سیب درخت دلم افتاد فهمیدم .

- از تو گفتن کار هر کس نیست ای زیبا غزل / من برای گفتنت باید که مولانا شوم .

دوشنبه 14 فروردین 1391 02:26 ق.ظ
میدونی چندتا دوستت دارم ؟ یه دونه ولی مردونه

- تو راحت بخواب ، من مشق گریه هایم هنوز مانده

- یه چیز میگم بگو باشه ، یه بوس میدی دلم واشه ؟

- بوی یوسف می دهد پیراهنت_ پیر کنعانم برای دیدنت

- تو آنجا ، من اینجا ، نیمکت های دنیا را چه بد چیده اند

- فرق تو با نسیم اینه که نسیم نفس آسمونه اما تو نفس منی

- رفیق خوب پزشک زندگیست ، تا آخر عمر مریضتم رفیق

- خدایا چرا برای چیدن یک گل ، منت صد خار را باید کشید ؟

- گستاخی خیالم را ببخش که حتی لحظه ای یادت را رها نمیکند
دوشنبه 14 فروردین 1391 02:24 ق.ظ
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: "کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!"
دوشنبه 14 فروردین 1391 02:24 ق.ظ
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست!
بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.
به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند و او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند ...
یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم همان کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند!
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!

نکته : رقابت هیچگاه سکون نمی شناسد
دوشنبه 14 فروردین 1391 02:23 ق.ظ
با سلام و درودهای فراوان امید جان خسته نباشید ممنون از حضور سبزت
برای اپ جدید تشریف اوردی خیلی خوشحال شدم و اول هم شدی مبروک عرض می کنم
و عرض کنم خئمت شما اپ شما هم سیزده سفر خیلی عالی بود انشالله که تعطیلات خوش گذشته باشد .
برایت ارزوی موفقیت دارم شبت خوش باشد
التماس دعا
دوشنبه 14 فروردین 1391 12:23 ق.ظ
نبرد های زندگی همیشه به نفع قویتر ها پایان نمی پذیرد
دیر یا زود برد با آن کسی است
که بردن را باور دارد...
دوشنبه 14 فروردین 1391 12:23 ق.ظ
رسم خوبی بوده
با صمیمیت اون زمان.
زندگی شهرنشینی صمیمیت ها رو کمتر کرده
ولی بازم سیزده به در خانواده ها با هم میرن بیرون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر